بربر شکست خورده
گلویی صاف می کند و می گوید : " بشین یه داستان فلسفی بنویس ... ول کن
این مزخرفات شیرین و فرهادی رو ... یه داستان بنویس که به جای پایین تنه ، مغز آدمو
درگیر کنه . " بعدش رفت توی آشپزخانه و برای خودش نویشدنی آورد و بعد از آن پرده ی
پنجره را کنار زد و به بیرون چشم دوخت .
***
" باید یک داستان فلسفی بنویسم "
( یه صبح ِ تازه و شاداب دیگه در خدمت شما هستیم ) چای ام سرد شده و باید دوباره برای خودم
بریزم .
صدای زن ِ داخل رادیو خیلی خوشحال است یا لااقل وانمود می کند . حوصله ی رادیو را ندارم.
یک آهنگ پینک فلوید را می گذارم اجرا شود .
از کجا باید شروع کنم ؟ شاید از پشت بام ... از جایی که مردی کفترباز ، در حالی که
دسته ی کفترها توی آسمان چرخ می زند ، زن همسایه را دید می زند .
نه ، این شروع داستان دیگری می شود ، همان ها که به جای درگیر کردن مغز جای دیگر
را درگیر می کند . باید بیشتر فکر کنم .
***
" یک داستان فلسفی الزاما باید توسط یک فیلسوف نوشته شود؟ "
گوشی هنوز به دستم است اما نا امید شده ام . محسن اینبار هیجان زده تر از قبل
می گوید : دنیای سوفی ، اونو خوندی ؟ الگوی مناسبیه ها ...
یوستین گاردر یا یوستین گوردر یا شاید هم یوستین گوگوری !
جواب می دهم : منظورم یه داستان راجع به فلسفه یا معرفیش نیست . دقیقا یه داستان
فسلفی می خوام .
حالا نوبت محسن است تا نا امید شود ، آهی می کشد و جمله ی اساسی اش
را می گوید : " نمی دونم "
بیب ، بیب ، بیب . یعنی تماس تلفنی دیگر برقرار نیست .
به ترُکی نه چندان جدی روی دیوار خیره می شوم ، آپارتمانی که کرایه کرده ام
نوساز نیست . این جمله توی ذهنم جرقه می زند : ترک ، روی دیوار خزیده است ، همچون
نفوذ یک بربر به جامعه ای متمدن .
***
" آیا داستان بیگانه اثر آلبر کامو یک داستان فلسفی است ؟ "
از پنجره ی داخل هال در ساعت پنج و سیزده دقیقه بعدازظهر به بیرون زل زده ام .
چند روز است از خانه بیرون نرفته ام .
آدم ها تک و توک از کوچه عبور می کنند . هنوز آدمی سیگار به دست ندیده ام .
فندک را روشن میکنم ، پک محکمی به سیگارم می زنم .
دود را که بیرون می دهم ، تصویر صورت مهرناز توی ذهنم می آید .
دختری با قدی کوتاه که سعی نمی کرد کفش های پاشنه بلند بپوشد .
لعنتی هنوز آن آل استارز های قرمز رنگش را یادم هست .
من و مهرناز توی پارک هستیم . من آدامس می جوم و او با برچسب " لاو ایز " آدامس
ور می رود ناگهان دم گوشم می گوید : " مردا منو زیاد نگاه نمی کنن ، چون سینه هام
کوچیکه " بعد می خندد .
مهرناز مال محله ای بود که اسمش شهرک (...) بود ، جنوب ِ غرب . دو یا سه بار
به خانه اشان رفته بودم و با هم در انباری کوچک داخل آپارتمانشان همراه با کیسه ای
برنج ، سیب زمینی ها و پیازها و بوی سیر و کلی خرت و پرت دیگر سیگار کشیده بودیم .
مهم ترین کار مهرناز در زندگی پس انداز کردن بود . آنقدر پس انداز می کرد تا
لباس های گران قیمتی را بخرد که سایر دخترهای همسایه اشان به آن طور لباس ها
فکر هم نمی کردند . آخرین باری که دیدمش مضطرب بود ، فردایش عمل جراحی زیبایی
داشت . با کمک دوست پسرش (پارسا) و پس ازانداز خودش و اندکی قرض هزینه ی عمل را
جور کرده بود . روز عمل وقتی دکتر بی هوشی ، مهرناز را بی هوش می کرد فکر
نمی کرد که شاید آن دختر دیگر هرگز به هوش نیاید .
لعنت ساعت شش و نیم شد و من در هپروت هنوز نمی دانم از کجا باید برای یک
داستان فلسفی شروع کنم . هیچ آدم سیگار به دستی هم ندیدم .
***
" به کار انداختن مغز الزام ِ آغاز ِ یک داستان فلسفی ست "
مرد از روی تخت بر می خیزد ، ربدوشامبرش را به تن می کند و به دنبال پاکت سیگار
می گردد / مرد پالتوی اش را کنار می زند و دستش را از روی پهلوی چاقو خورده اش
بر می دارد ، زن با دیدن پهلوی مرد فریاد می کشد : وای خون / دختر دستش را
برای دست دادن با پسر دراز می کند . پسر مذهبی است و با دستی که باید
دست بدهد ، پشت سرش را می خاراند و خیره به دست دراز شده دختر نگاه میکند /
زن انگشتش را توی دماغش فرو می کند اما هر چه می گردد دماغش تمیز است و
چیزی به دست نمی آورد ...
همه ی این ها می تواند آغاز یک داستان فلسفی باشد . داستان فلسفی
که حتما لازم نیست با کائنات و عقل و عالم مثل افلاطونی آغاز شود ، می تواند
از بینی یک زن هم آغاز شود . " خفه شو ، تو چی از فلسفه می دونی ؟ " خودم ،
خودم را توبیخ می کنم . " تو هیچ وقت مغزتو به کار انداختی ؟ " و باز هم خودم ،
خودم را بیشتر تخریب می کنم : " عاقبت یکی از همون بی کارهایی می شی که
واسه یه کار باید دنبال هزار نفر بیفتی " این هم آغاز بدی نیست ...
"پسر یکی از همان ها بود ، با کلی حسرت و آرزو منتظر بود مرد مورد نظر بیرون بیاید
و او نوشته اش را به دست مرد بدهد ..."
لعنت ، گه ، نمی توانم ادامه اش بدهم ، اینکه پسر بعدش چه غلطی می کند ، نه
نمی توانم .
موبایلم را بر می دارم ، همین طور بی مقدمه شماره یک دختر را می گیرم ، گلناز .
گوشی را بر نمی دارد . می روم سراغ شماره ی ساناز ، او مضطرب گوشی را بر
می دارد و می گوید کار دارد و بعدا زنگ می زند . نوبت شماره ی الناز است ، او
هم گوشی را بر نمی دارد .
می روم سراغ یک کاغذ و این را رویش می نویسم :
" پسر سعی کرد با دختری تماس بگیرد . اما او گوشی را
بر نداشت . آن احساس قدیمی به سراغش آمد . اینکه آدم منفوری است "
***
" رابطه ی کلاغ و داستان فلسفی چیست ؟"
کلاغی قارقار کنان از شاخه ای به شاخه ی دیگر درخت سپیدار توی کوچه می پرد .
ساعت ها بیانگر چی هستند ؟ اگر ساعت ِ شخصی من بی باطری بماند
و متوقف شود ، روز دوباره شب می شود و شب دوباره روز .
صدای اس ام اس موبایلم بلند می شود . " گل ِ زرد و سفید و ارغوانی فراموشم نکن
تا می توانی " اس ام اس رسیده با این مضمون مال قاسم است .
قاسم هم مثل خودم ، پسر تنهایی است . فکر می کنم مدتی هم عاشق مهرناز شده بود .
چون در ترم سوم یا چهارم دانشگاه ، یادم رفته دقیقا کدام بود . سر کلاس خسته کننده
(...) با فاصله های زمانی شگفت انگیز و دقیق _ شاید اینجا ساعت به درد میخورد _
به مهرناز زل می زد . بعدها مهرناز برایم تعریف کرد که قاسم به او پیش نهاد دوستی
داده . هر چند خود قاسم هیچ وقت این را به من نگفت .
قاسم از معدود بچه های دانشگاه بود که موقع خاک کردن مهرناز سر قبر حاضر شده بود .
من بهش خیره نگاه می کردم ، دوس داشتم قاسم توی صورتش به آن جسدی که
به زیر خاک می رفت پوزخند بزند ، چون بعد ها مهرناز قاسم را به خاطر کاری
که کرده بود پیش دوستانش وقتی حرفی از او زده می شد ، مسخره می کرد .
قاسم اما بیشتر وحشت زده بود .
نمی دانم جواب اس ام اس اش را چی بدهم . مدتی با دکمه های موبایلم ور می روم .
سرانجام دز جواب می نویسم : " فراموشی یک امر فلسفی است "
***
" آیا یک عدد جیمزباند سرگرم کننده تر است یا یک عدد فیلسوف ؟ "
ایستاده کنار پنجره و به سیگارش پک می زند . هنوز عذاب وجدان دارد ؟
هرازگاهی از پنجره به بیرون خیره می شود . من نیز روی کاناپه نشسته ام و به
او زل زده ام .
می آید روی کاناپه کنار من می نشیند و سیگارش را با استفاده زیر سیگاری روی میز
خاموش می کند .
(فاجعه ؟! )
همان سوال ها و جواب های متداول را که به هم تحویل می دهیم ، سکوتی
مابین مان جا خوش می کند . وقتی دستانش را مثل آدم های شکست خورده
بر روی صورتش می گذارد مطمئن می شوم صحبت بعدی اش حتما راجع به
مهرناز خواهد بود .
او " پارسا " است . دوست پسر مهرناز ، اشتباه شد دوست پسر مرحوم مهرناز .
او بود که که دوست دخترش را تحریک به جراحی بینی کرد و نصف پول عمل را
هم خودش داد و وقتی عشقش زیر عمل جان داد ، عذاب وجدان بدجوری یقه اش
را چسبید .
می توان از یک صبح خیلی زود آغاز کرد . زمانی که خورشید هنوز در آسمان نیست
اما نورش آسمان ِ تیره ی شب را به شدت آبی کرده است . دهانت گس ، چشم ها
خواب آلودند و هنوز به نور عادت نکردند در همین هنگام می ایستی و از قاب
پنجره به بیرون خیره نگاه می کنی و گویا زندگی ...
پارسا دستش را از روی صورتش بر می دارد و می گوید :
" الان دو ماه گذشته ، می خوام همه چی رو بدونم "
خودم را می زنم به خریت و جواب می دهم : " راستش الان دایرة المعارف ندارم "
شوخی ام تاثیری برایش ندارد . بغض کرده . آرام روسری اش را در می آورد و روی
صندلی می گذارد . دلم می گیرد . می خواهم موهایش را نوازش کنم ، واقعا موهای
بلندش زیباترین عضو زنانه اش به حساب می آید .
پارسا بی حوصله می گوید : می خوام همه چی رو بدونم ، من می دونم شب ِ قبل
از عمل ، مهرناز اومده بود خونه ی تو ...
پارسا ، این پسر خوب ، پارسای عزیز ، پارسای دوس داشتنی ، پارسای
خوش تیپ و خوش صحبت ، پارسای عذاب وجدان گرفته .
جواب پارسا را خلاصه می دهم : خب یه خورده ترسیده بود .
با سیگار خاموش توی دستش ور می رود : سعی کردی آرومش کنی ؟
دستانش را می گیرم . هنوز هق هق می کند . این موجود ِ ضعیف از من چه می خواهد ؟
با این موهای زیبا ، این موهای زیبای تا روی شانه اش ریخته . یکی از دستانم را
از دستش جدا می کنم . دستم می لرزد ، موهایش را توی دستم می گیرم .
جواب پارسا را در حالی که به سیگار خاموش توی دستش زل زده ام می دهم :
" من آدم خوبی واسه آرامش دادن به افراد نیستم "
پارسا آشفته گفت : پس چرا نیومد پیش من ؟
حالا وقت ترمیم شخصیت پارسا ست : مهرناز تو رو خیلی دوس داشت .
نمی خواست تو بدونی که به خاطر عمل ترسیده ، فکر کنم فقط دلش
میخواست یه کم از اون گریه های زنونه بکنه که همه ی زنا بعد اون گریه
آروم می شن ، و چون می دونست تو خیلی ناراحت می شی اومد پیش
من .
یک بربر در نهایت در نهایت در مقابل جامعه ی متمدن شکست خورده است .
حتی اگر در جنگ پیروز شود ، تنها راه چاره اش این است که آن جامعه را به آتش
بکشد و اگر هم در جنگ شکست بخورد در طبقه ی نوکران آن جامعه با تحقیر
خدمت می کند .
پارسا دستش را روی شانه ام می گذارد .
می گویم : اشکالی نداره اگه با یه دختر تازه آشنا شدی به هر حال تو هم
باید زندگی کنی .
***
می دانم باید داستانی بنویسم تا به جای تحریک پایین تنه ، بالا تنه را به
کار بیاندازد ، این مغز ، مغز .
گشت ِ کوتاهی در خیابان های محله می زنم و سیگار می کشم .
وقتی کلید می اندازم و داخل خانه ام می شوم ، می بینم همه جا به هم ریخته
است . کتاب هایم ، دست نوشته ها ، وسایل تزئینی ، تابلوهای نقاشی ...
گویا زلزله ای آپارتمان مرا تکانده است .
میان این در هم ریختگی می نشینم روی زمین . تمام آن نظمی را که برایش
تلاش کرده بودم ، بی آنکه بدانم چرا حالا نابود شده و به من دهن کجی می کند .
احساس آدم بی کسی را دارم که احتیاج به کمک دارد .
شماره اش را می گیرم همان که گفته بود باید یک داستان فلسفی بنویسم .
از پشت خط سعی می کند با شوخی و خنده دلداری ام بدهد . می گوید
باید خوشحال باشم که چیزی دزدیده نشده و اینکه شاید این در هم ریختن
کار یک گوریل پشمالو باشد یا شاید هم بربرها . می گوید خودش را
می رساند به خانه ام تا با هم جمع و جورش کنیم در آخر هم اشاره
می کند که این در هم ریختگی خود می تواند آغازی برای نوشتن یک
داستان فلسفی باشد مثل ِ خانه ی به هم ریخته ی پسر در فیلم " پی " .
(مادرم گفت به خورشید زل نزن ... )
در میان به هم ریختگی ها ، یک تکه قلب پارچه ای تپل با رنگ سرخ شدید تو جهم را
جلب می کند . قلب تپل را به دست می گیرم و نگاهش می کنم ، یادم می افتد
این را شبی مهرناز به من هدیه کرد بود . رویش نوشته :
" هپی ولنتاین "
عیسی بی پروا - شهریور هشتاد و نه .